← صفحه بعد صفحه قبل →
سلام …
همين زمان كه دارد براي من كش ميآيد ، عجيب هم تند مي گذرد. آن قدر تند كه نفهميده ام يك ما ه است چيزي ننوشته ام . اما از اين بدتر اين است كه نه اينجا ، كه اصلا توي كل زندگي ات ، كسي متوجه نبودنت نشود . يكهو به خودت بيايي و ببيني يك عالم وقت گذشته و كسي سراغت را نگرفته . حالا خوب است كه تو پوست كلفتي و از ميدان به در نمي روي . باز مثل هميشه ي عمرت ، بكهو سر راه آ دمها سبز مي شوي ، تلفن مي كني و خودت را پرت مي كني وسط زندگي شان . اعتماد به نفست هم آنقدر قوي نيست كه مطمئن باشي از اين حضور ناگهاني تو خوششان مي آيد يا نه . به هر حال تو ايني! كاريش نمي شود كرد .اما فكرش را بكن! چه قدر قشنگ است وقتي كه مثلا در بعد از ظهر يك روز كسل كننده ي تعطيل ، كسي زنگ خانه تان را فشار بدهد و بخواهد بدون هيچ برنامه ريزي قبلي ، لحظه هايش را با تو تقسيم كند… يا اين كه در يك زمان تعيين نشده ، بدمن اينكه كاري داشته باشي ، فقط با كسي تماس بگيري و حالش را بپرسي … يا روز تولد ديگران را به ياد داشته باشي و يا اينكه از هر فرصتي استفاده كني تا به ديگران هديه اي بدهي … يا اينكه فلان مناسبت را فقط به اين خاطر دوست داشته باشي كه مي تواند بهانه ي مهرباني ات باشد و تعلقش به اين فرهنگ و آن فرهنگ تو را از يك حس قشنگ دور نكند … يا اينكه هميشه بتواني خواسته ي يك دوست را به تمام كارهاي مهم و ضروري خودت ترجيح بدهي و هرگز ؛نه؛ نگويي . آن هم نه از روي اجبار ، كه با عشق . كاش اصلا مي شد تمام ملاحظات دست و پا گير را كنار گذاشت و براي دوست داشتن ، دنبال بهانه و فرصت نگشت.
حرفهايم چه ظاهر شعاري اي دارد ! اما راضي ام از اين كه توانايي اش را دارم كه به همه شان عمل كنم … چون خيلي پر روتر از اين حرفها هستم !
چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
نا خوانده آمدی
نا خوانده آ مدم
چیزی میان دفترم افتاد
وروی تمام جمله هایم خط باطل کشید
هوا سرد بود
خودم را میان دستهایم
و دستهایم را میان پاهایم
جمع کردم
وتنها کنار خیابان نشستم
و تو نبودی
سرم گیج رفت
ماشین ها چرخم دادند
و فلک شدم
کفدستهایم
کف پاهایم
میسوزند
از چوب
که نگاه تو می کوبد


نگو اگر قرار است بگویی اشتباه آمده ام
نگو
اگر قرار است برگردم
نگو
نفهمیده ای تمام انچه را که مژه هایم
خیس
گفتند ...
من گیج ان لحظه ام
که ناخوانده
بر صفحه ام افتادی
وبر سیاهی جمله هایم خط کشیدی
نگو
که بر می گردی....

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
چيزي فشارم مي دهد. دستي … كسي فشارم مي دهد . نگاهي… مانده ام . جايي… حالا همه ي ديا تبديل شده به يك فشار بزرگ . درو ديوار و زمان و مكان فشارم مي دهند . تو،تبديل شده اي به يك مشت بزرگ ، كه دارد مرا له مي كند . خوب كه فكر مي كنم مببينم تو ، اصلا خود فشاري . همه ي دنيايي كه دارد زور و هستي اش را روي من خالي مي كند . مي داني چه طوري ؟ اينكه نمي داني ، اينكه نمي خواهي بداني ، اينكه هيچ تلاشي نمي كني براي اينكه بداني ، يعني بزرگترين نيروي دنيا ، براي در هم شكستن من . نمي دانم … شاد داري از من انتقام مي گيري . .. شايد داري تلافي مواقعي را مي كني كه من ، با همه ي وجودم محاصره ات كردم … شايد داري انتقام لحظه هايي را مي گيري كه من گردنت را گرفته بودم و داشتم از عشق خفه ات مي كردم . .. تو كوچك بودي . ضعيف بودي . مثل يك پرده بودي كه توي سرما ، زير برف مانده باشد . من مي خواستم برايت دانه بپاشم . مي خواستم اهلي ات كنم . آ مدم طرفت ، گرفتمت توي مشتم … از زير پرهاي خيست ، قلبت را احساس كردم كه تند تند مي زد . گرفتمت زير بال و پرم . .. برايت آ ب آ وردم . حتي همه ي دانه هايي را كه برايت ريخته بودم خوردي … اما نمي دانم چه شد . اصلا نمي دانم چرا حالا ، چشمهايت اينقدر از كاسه بيرون زده اند و رفته اي آن گووشه كز كرده اي . چرا نمي آيي اين طرف؟
فشار يعني نگاه تو ، كه به من خيره نمي شود . فشار يعني صداي تو. كه از من چيزي نمي پرسد . فشار يعني اين سكوت طولاني ، كه تو نمي شكني اش .
حالا همه ي دنيا تبديل شده به يك مشت بزرگ . آ ن مشت تويي من حالا تبديل شده ام به يك پرنده ي كوچك ، توي مشت تو اگر حواست را جمع كني ، مي بيني كه اين روزها برف زياد باريده . من خيس شده ام و حالا قلبم دارد تند تند مي زند . حالا حس مي كنم يكي بايد برايم آ ب بياورد . يكي بايد برايم دانه بپاشد . حالا دمست دارم تو اهلي ام كني . دلم مي خواهد مشتت را باز كني و بگذاري سرم را به پرهاي نرمت بمالم . مي خواهم گرمي و نرمي پرهاي تو ، تمام فشارهاي عالم را از روي من بردارد ….
چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: