چهم است؟ هی رفرش کردن صفحهها، بعد اسکرول کردن. سرسری خواندن بعضی نوشتهها. گوگل کردن همه چیز. خواندن لینکهای بیهوده.
استرس داشتن. ساعتها که میگذرند بدتر میشوم. اگر کار نکنم، بیپولم. هیچ ساعتی از روز بیکار نیستم.آزاد نیستم.
نمیتوانم تمرکز کنم. اگر مریض شوم، بیحوصله شوم، خسته شوم، نمیتوانم به خودم مرخصی بدهم. ذهنم آف نمیشود. همینجور دارد صفحهها را رفرش میکند. دارد گوگل میکند. دارد لایک میدهد. دارد میشمرد چند کلمه ننوشته؛ چند کلمه باید بنویسد.
چهم است؟
چند کلمه، چند هزار کلمه، چند میلیون کلمه من باید بنویسم در زندگیام؟
نه. نمیشود یک ملت را کشت، در خانه محبوسش کرد، راه نفسش را گرفت و خندهاش را خشکاند. در کوتاه مدت میشود. میشود با حبس و حصر و باتوم نفس جماعتی را تنگ کرد... ممکن است بشود به مردمی القا کرد وطن مرده است، حس ناسیونالیستی پشیزی نمیارزد، گور بابای هرچه بوی خاک و خاطرهی ملی، وقتی سهم ما از آن همه تنها رنج و اندوه است. اما زیاد نمیگذرد که مردم همدیگر را پیدا میکنند. حرفهای مشترک شان را، غمهای مشترکشان را و از همه مهمتر شادی مشترکشان را.
حالا اصغر فرهادی گلدن گلوب را برده است. ایرانیهای زیادی نیمه شب نشستهاند تا لحظههای نفسگیر بگذرند و نام او را بشنوند. در این دلمردگی، در این هجوم ترس از تحریم و جنگ، در اوج بدنامی دولتمردان در جهان، ایرانیهای زیادی نشستند تا نام خودشان را از بلندگوهای مراسم بشنوند. نامی که فرهادی به زبان آورد. میدانست چشمهای زیادی به او خیرهاند، میدانست این مردم بیگناهاند، دلشان یک ذره شادی میخواهد، کمی افتخار، کمی غرور... دلشان تصویر واقعی خودشان را میخواهد، ملتی که تهدیدی برای دنیا نیست، شعار «انرژی هستهای، حق مسلم ماست» نمیدهد؛ میدانست همهی اینها ازشان دریغ شده؛ نامشان را آورد به بزرگی و احترام.
دلهای زیادی در سراسر دنیا از این خبر لرزیده. اشکهای زیادی چکیده... مردمی احساس کردهاند جزوی از جامعه ی جهانی اند، تصویری ازشان دیده شده، تصویری از سردرگمیها، تناقضها و حتا ضعفهایشان؛ اما این تصویر واقعی است. خودشان هستند در قاب تصویر که تابع همین شرایطی که در آن زندگی میکنند، دروغ میگویند. اما این تصویر فرق دارد با تصویری که تلویزیون کشورشان نشان میدهد. فرق دارد با امت همیشه در صحنه، ملت قهرمان.
من هی یادم افتاد روزهای قبل از انتخابات را؛ ه باز مردم خودشان شده بودند؛ مهربانتر، شادتر، امیدوارتر. پنجرهی ماشینشان را باز می کردند، بوق میزدند، میخندیدند و آن تصویر ریاکار و دروغگو را با شعار «دروغ ممنوع» کنار گذاشته بودند. بعدها، در تمام ماههای سرکوب، دیگر شادی عمیقی ندیدم. پنجرههای ماشینها بالا کشیده، سرها در گریبان، درست مثل زمستان اخوان.
ما، بخش زیادی از جامعه،(نمیگویم همه)، دیگر روی خوشی ندیدیم. هر روز خبرهای
تلخ خواندیم. هر روز با اضطراب در جمعهای کوچکمان از هم پرسیدیم: «فردا چه میشود؟» ترور و اعدام و حکم و گرانی و ترس.
بعد از مدتها، این تنها خبر خوبی بود که ما را به هم پیوند داد. که باعث شد لبخند بزنیم. که شادیمان را تقسیم کنیم. برای من حتا مفهوم وطن را یادآوری کرد؛ چیزی که مدتها بود فکر میکردم در من مرده است.
ما ملت مظلوم، کمی اعتماد، کمی امید و مقداری شادی می خواهیم. ما ملت غمگینی هستیم و از فرهادی ممنونیم که چهرهی دروغگو اما مظلوممان را به دنیا نشان داد.
دلم تنگ و فشرده است.
من هیچوقت سهمی از آنها نداشتهام. همیشه تنها بودهام...بزرگتر بودهام. در سختی و تنهایی دم نزدهام.
دیگر برای گله کردن هم دستم به کسی نمیرسد.
وقتی بودم پنهان بود حال و روزم. حالا که نیستم هم پنهانم.
من همیشه توهم داشتن آنها را داشتم. خیال میکردم جزوی از آنها هستم. اما همیشه ته صف خواستهها، برنامهها و اولویتهایشان بودم. من غایب جشنها و مهمانیها و برنامههایشان، آنها غایب از زندگی من.
کاش میشد دیگر همین گله را هم نداشته باشم. همان قدری بخواهمشان که مرا میخواهند.
دیشب با خودم فکر میکردم: ما به اندازهی مفهوم آزادی از شادی محرومیم. حتا من هم که دور شدهام الان، غمگینم؛ به خاطر هموطنانم، خانوادهام، دوستانم.
رضا میگفت چرا غمگینی؟ شاید غمگین نبودم. بهتزده بودم. به مردم نگاه میکردم. به چهرههایشان که میدرخشید. به لبخندهایشان. به اینکه سر و دست و کمری تکان میدادند. به اینکه حجاب این و شلوارک آن یکی مانع شادی مشترکشان نبود. خلاف ما که همگی در لحظهی تحویل سال اشک در چشم داریم، اینها لبخند میزدند. کسی این نو شدن را با ایدئولوژیاش متر نمیکرد و بحران اقتصادی جهان و فروپاشی جهان غرب را پسزمینهی اخبار نکرده بود.
نه... من در شادی آن مردم جایی نداشتم. سهمی نداشتم. چشمم دنبال آدمهایی بود که دوستشان دارم و از کوچکترین چیزهایی که حقشان از زندگی است محروماند. فکرم پیش آن یکی بود که کار ندارد، این یکی که پول ندارد، آنی که بابت اقلیت بودنش(اعتقادی، جنسیتی، مذهبی) در فشار است، در زندان است... آدمهایی از دور و بری های خودم؛ نه کسانی خیلی دور، خیلی ناآشنا... فامیل خودم، همسایهی خودم، دوست خودم... تکه های تن خودم که محروماند؛ که زندگیشان دارد فنا میشود. که بخشی شدهاند از بازی مسخرهی بالا رفتن قیمت دلار، آمار بیکاری و طلاق و خیانت، افزایش اجارهی مسکن، سانسور، قبض آب و برق و خبرهای هولناک روزمره.
من این جور آدمی هستم... نمیتوانم فکر کنم دورم و حالا همه چیز تمام شده. درست است که من هجرت کردم تا در ناامنی و ترس از حال و وحشت از آینده زندگی نکنم، تا احوال آیندهی من نگرانی پدرم نباشد و دغدغهی آیندهی هانا فشار هر لحظهام، اما پیوندهایم با آن سرزمین، با مردمش، با رنجها و دردهای انسانی قطع نشده و این است که در هر مقایسهای، دنبال خوشیهای گمشدهی آنها میگردم... دیشب، بین هزاران چشمی که در کنار من به رقص نورها در آسمان چشم دوخته بودند و میان حنجرههایی که فریاد میکشیدند و صلح و آرامش را برای آیندهی خودشان و دنیا آرزو میکردند، من چشمم نم اشک زده بود و به مثال همهی سال تحویلهای زندگیام، آرزو میکردم دنیا برای مردم من هم دنیای بهتری شود؛ که آنها هم سهمی از نور و شادی و آزادی داشته باشند.
امسال در روز تولدم در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم نیستم. از خانواده ام، از دوستانی که همیشه در این روز کنارم بودند دورم. خبری از جمع های شادمان نیست. از قطارمان که در خانه راه می افتاد، از هدیه های کوچک و بزرگ، از آن رقص های بی هوا و سرگشته خبری نیست. دورم... خیلی دور.
هانا...
هانا ولی هست و موش می شود برایم در روز تولدم... موش کوچک من که نمی داند چه خاطره ها را پشت سر گذاشته ام در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم.
این ویژگی را دارم که پشیمان نباشم از راههایی که رفتهام و کارهایی که کردهام. تا حالا همیشه احساسم این بوده که همهی زندگیام به هر حال در راهی بوده که باید باشد؛ به صلاحی که خودم نمیدانم شاید.
اما چند روزی هست که حس میکنم بابت چیزهایی پشیمانم. ..اینکه برههای از زندگیام را تلف کردم به این گمان که آنجا که هستم، لابد باید باشم و خیری هست در آن.
در تمام آن روزها، میدانستم جایم اشتباه است. میدانستم دارم تقلا میکنم خودم را جابهجا کنم یا در شرایظی که هست تغییری به وجود بیارم آنچنان که به آنچه مناسب من است شبیه باشد... اما اشتباه بود.
در همان ایام بودند کسانی که مثل من فکر میکردند راه را اشتباه آمدهاند. شجاعت داشتند و نماندند. هرکدام به راهی رفتند مناسب احوالشان. دنبال کار، تحصیل، شول یا هر چیزی دیگری. بعضیها هم بودند که همزمان خودشان را جلو میبردند. این من بودم که احمقانه سعی میکردم همه را نگه دارم. از رفتنشان می رنجیدم و لج میکردم. شاید چون من یک جوری پایم گیر بود و آنها نه... من، تنها، سعی میکردم ساختاری را عوض کنم که اصلا تغییر را نمیطلبید. مدتها دست و پا زدم. چیزها و مفاهیمی را به میان جمعی بردم که اصلا نیازشان آن نبود... دغدغهشان نبود. میان هیاهوی حاجتطلبی و شفاعتخواهی، من درگیر پیام و محتوایی بودم که خریداری نداشت. هر روز جنگ اعصاب با دیگران که چرا شما اینطورید و من آنطور. راهمان جدا بود. روحمان جدا بود. نگاه و ایدئولوِژی و دنیایمان جدا بود.
بعدها خیلی از این فرصتسوزی لطمه خوردم. خودم را فراموش کرده بودم و در ایام خودفراموشی، دیگران پیش افتاده بودند از من. بعد یک جایی دیگر نماندم و کندم و راه خودم را رفتم. تجربهی گرانسنگی بود شاید؛ اما برای من حسرتها به جا گذاشت.
بعدها از این اشتباهها باز هم کردم. وقتم را برای آدمها و رابطهها وکارهایی تلف کردم که اثری در رشدم نداشتند(یا داشتند و من بیش از زمان لازم برایشان وقت گذاشتم). یم وقتی هم به خودم آمدم که حس میکردم عقب افتادهام. این روزها خیلی پشیمانی به سراغم میآید. بابت اینکه در آن روزها وسالها، چه اتفاقها که در اطرافم در حال وقوع بود و من میتوانستم موثرتر باشم در واکنش نشان دادن به آنها؛ مسایلی انسانیتر، جهانیتر؛ با اهمیتتر دست کم برای من و متناسبتر با ساختار ذهنیام.
در همان ایام چه میگذشت در کشورم؟ در اطرافم؟ بر زنان و مردان؟ من چرا خودم را محدود کردم؛ ذهنم را، دنیایم را...؟
حالا که آدمهایی را میبینم همسن و سال آن روزهای خودم، از خودم بدم میآید...ستایش میکنم این دانشجوها را، این دخترها و پسرهای جوان را که آرمانخواهند؛ در زندان یا آزاد؛ در ایران یا در گوشهای دیگر از دنیا.
من چقدر از خوم بدم میآید و چقدر پشیمانم...!
خاص این روزها نیست...اینکه یاد کسانی و جاهایی میافتم بیهیچ دلیل خاصی و یادآوری وبژهای. آن آدمها و جاها مربوط می شوند به دورههای مختلف زندگیام؛ باز هم بیهیچ ربط مشخصی.
گاهی بیهوا می روم به جایی در استان فارس. حتا اسمش یادم نیست. میگفتند قبر ایوب پیغمبر است با زنش. یک روستا بود و بقعهای قدیمی... وسط دشتی بزرگ، روی یک تپه.
گاهی می روم خانهی حاجخانم، صاحبخانهی چند سالهام. بیهوا میروم روی مبل بزرگ و قدیمیاش؛ آشپزخانهی نظیفش را میبینم و قابلمهی غذایش را که از 8 صبح قلقل میکند روی گاز.
گاهی میروم خانهی قدیم سارا...روی کاناپه لم میدهم. گاهی توی بازار تهرانم... دنبال کبابی شرفالاسلامی. یکوقتی یکهو خودم را توی چهارپادشاه پیدا میکنم؛ بنای امامزادهای در لاهیجان...توی هتل بزرگ رامسر... در خانهی زن و شوهری در متل قو که 2 شب ماندیم... پشت پنجرهی هتلی که با کوه 50سانتی متر فاصله داشت. تصویرشان یک لحظه میآید و میرود؛ مثل صاعقهای... چه میسازند این تصویرها کنار هم از خاطرات من؟



