نوشته اند این شهر بهشت زمینی خداست. رامسر.... زیباترین منظر ه ها را دارد این هتل... می شود در سکوت خیره شد به خانه ای که با درخت ساخته اند و به اعماق جنگل نگاه کرد.
می شود از طولانی ترین خط تله کابین در ٧ کیلومتری شهر بالا رفت؛ درست از کنار دریا از روی دهکده ای تا قله ای دوردست لابه لای مه ها.
می شود از آن بالا زمین را نگاه کرد که کوچک شده و ماشین ها را که مثل نقطه های کوچک دنبال هم می دوند و دنبال زیبایی گشت.
هیچ چیز قشنگی به چشمت نمی آید. غریزه ای همیشگی تو را می کشاند به شهر آبا و اجدادی... دنبال همان غریزه می روی تا چهارپادشاهان را زیارت کنی که دیگر از اهالی شهر هم کسی به یادشان نمی افتد. نقاشی های قدیمی بر دیوارهای بلند و کاشیهای شکسته. توی کوچه مسجدی قدیمی هست. به عشق گلدسته آجری اش از کوچ هایی می گذری که پاتوق معتادها و لات هاست.
پرسان پرسان نشانی قبرستان شهر را می گیری تا برای مادربزرگ فاتحه ای بخوانی و راهت را از زن عمو و دختر عمه ای که از سر خاک عموی تازه درگذشته برمی گردند میدزدی.
توی بازار روز دنبال بوهای کودکی ات می گردی؛ دنبال ماهی هی دودی و شور . زل میزنی به دکه ی سلمانی وسط بازار، بوی گند واویشکای چرب را به سینه می کشی. خیارهای سبز تازه و گوچه های سرخ و مردی که آشغال مرغ می خرد برای حیوانهایش. توی مهمانسرا می نشینی رو به استخر بزرگ وسط شهر نگاه می کنی به مرغابیهایی که صبح زود و زیر باران به گردش دست جمعی می روند. نگاه می کنی به شاخه های بارن خورده ی خمیده ی خیس. نگاه می کنی به موج های ریز و به زن و مردی که توی رستوران صبحانه می خورند. نگاه می کنی به چشم های نگران همراهت که حوله را از روی موهای خیسش کنار می زند.
آرزو می کنی ماهیگیر باشی....مثل همان ماهیگیری که ماهی های ریز شور را به ١۵٠ تومان می فروخت. آرزو می کنی سبزی فروش باشی...همان که نعناهایش زیر باران تند خیس شده بود. آرزو می کنی گالش باشی...همان پیرمرد با چکمه پلاستیکی بلند که چند تخم مرغ تمام دارایی اش بود. آرزو می کنی مرغابی باشی...درخت.... موج... استخر....دیوار... آرزو می کنی کلید در اتاق باشی.
هیچ چیز به چشمت قشنگ نیست. زیر لب میگویی: لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا، توی روحت آشغال ریخت .
نماز شام غریبان و گریه آغازم...
آدم دلش می خواهد شاهزاده باشد در یک جزیرهی دور و گوی های بلورینی داشته باشد برای شناخته شدن و با یک مرد مرده، مینی بوس سواری کند در شهر.
در این هوای گرفته و در این روزهای ابری، چه چیزی بهتر از عشق که از یادت ببرد چند سالهای و حال و هوای نوجوانی را برایت زنده کند؟
« تنها دوبار زندگی می کنیم» پر از تخیلی است که عین واقعیت است و آدم را در خلسه فرو می برد. چیزی که این روزها کمتر گیر می آید؛ فیلم خوبی که مثل یک مسکن قوی است.
ما که گشتیم و پیدا نکردیم
اما قرار است خدا زیر بالشت چیزی بگذارد
یک بسته ی بزرگ امید
یه عروسک کوکی که گریه نمی کند
یک ماشین که باران می پاشد به صورتت
مدادهای رنگی که نوک شان نمی شکند
و یک جعبه ی موسیقی
یادت باشد زیر میز را هم بگردی...
شاید از همه چیز مهم تر بود... اینکه من بخواهم آن نصفه کمد خاک گرفته را بیرون بریزم و تمام عمرم را مرور کنم. حاصلش شده چند تا جعبه و کیسه دورریختنی از دوره های مختلف عمرم، مجله های محبویم، سررسیدهای سالیان گذشته و یادداشتها و کارت ها.
صبح را با هق هقی طولانی شروع کردم. یک پوشه بود پر از آخرین نامه ها... نامه ها را در کنار یادداشت های خودم که می گذاشتم می دیدم هیچ ربطی یه هم نداشته اند انگار. من افسرده ترین روزهای عمرم را می گذرانده ام و آن وعده که «هرگز پس از من آینده ای نخواهد بود»، دروغ از آب در آمده بود. هنوز آن پوشه را دور نینداخته ام. میانش نامه ای از پدرم بود با سوز فراوان که از من می خواست صبورتر باشم و نبودم.
کلی شعر و داستان منتشر نشده و فراموش نشده پیدا کردم. دست خط های بچهگانهام... عکس های جوانی ام؛ مال دورانی که چشم هایم عجیب برق می زد و به شکل محسوسی لاغرتر بودم. شب خداحافظی با سارا توی پارک قیطریه، عکس های شمال، آخرین عکس هایی که با دوربین غیردیجیتال گرفته ایم.
اما در میان همه کارت هایی که در یک جعبه نگاه داشته بودم، کارت های غزال را پیدا کردم، با آن جمله ها که بارها خوانده بودم و جایی در ناخودآگاهم خاک می خورد. اولین کارت ها تلاش کرده بود سنگ تمام بگذارد در ادیبانه بودن؛ جمله هایی از آندره ژید، درباره ی جانشین ناپذیرترین هستی ها و اشک. در یکی برایم شعری سروده بود. در یکی به اوج رسیده بود، با آن مداد پررنگ ( که عاشقش بود)نوشته بود:
می خواهیم بمانیم
برای هم
و سبز بمانیم.
...این اعترافی ست به پاس مهربانی هایت( من مهربان بوده ام هرگز؟)
و پی نوشت گذاشته بود:
ف اعترافم توخالی نشد ببخشید. خودت که می دونی جریان «مداد» و ایناست! ولی همه کار می کنم که توخالی نباشه ( توخالی شد؟)
و همان صورتک خندان که امضایش بود. خودش هم باور نمی کند که امضای کارت مال سال 81 است، یک شب که اولین برف زمستانی آمد و تولدم بود. این کارت ها را با خودم می برم با چند تا یادداشت دیگر از ریحانه، یکی دو تا نوشته ی پراکنده از دوستانم و اعتراف می کنم که هنوز با خواندنش قلبم جیغ می کشد ( کاش می شد دست کم با تو خداحافظی کنم).
اما در میان بسیار نوشته ها که همراه مهربانم برایم نوشته است، چند کاغذ هست با نوشته هایی به رنگ نارنجی، برآمده از دل، و آنقدر راست که من شرمنده ی خواندنشان هستم. روزی که عطرم تمام شده بود، روزی که گفته بود به دوست داشتنم افتخار می کند، روزی که برایم نوشته بود جاست دو ایت!، روزهای فراوانی که قلبم را فشرده بود در هجوم کلماتش...
یک شعر پیدا کردم که برای ریحانه سروده بودم سال ها پیش...
دور انداختن نوشته ها سخت است.
می خندی
و ما فکر می کنیم خنده ات فردا را عوض می کند
و هر سلولت که با عشق آزادی تقسیم شده
نفس زورگوها را بند می آورد
و وقتی گریه می کنی
فکر می کنیم تن زخم خورده ی خورشید می لرزد
می خندیم و گریه می کنیم
و دنیا بر مدار نفس هایت می چرخد
تو یعنی هنوز ممکن است فردا روز دیگری باشد




