من از این خانه رفتم.
مرا میتوانید در نشانی جدیدم پیدا کنید. هرچند که نشانی جدید در ایران کلن فیلتر است اما شاید بتوانید مرا از طریق ایمیل یا ریدر یا... پیدا کنید.
نشانی جدید من این است:
http://naeimehdoustdar.wordpress.com
گاهی - خیلی اوقات- دلم میخواست زنی بودم در یک سرزمین سبز، در سبزهزاری دنبال دخترکم میدویدم و میشد مثل این مادرهایی که دور و برم میبینم، کنار استخر ساعتها بنشینم و به صورتش آب بپاشم... دلم میخواست ساعتهای بی کاری و فراغتی داشته باشم که برایشان برنامهریزی کنم؛ چیزی شبیه تعطیلات آخر هفته...
نه مثل حالا، همیشه ذهنم مشغول کار، به فکر کار، دنبال کار، زل زده به مونیتور، در حال سابمیت کردن و رجیستر کردن و خواندن جاب دیسکریپشن و اپلیکیشن فرمز و ... بیآنکه در نهایت کاری کرده باشم...چیزی که به حساب آید.
وقتی 15 ساله بودم چه آرمانها داشتم برای امروزهایم و فکر میکردم در 34 سالگی، کاری نخواهم داشت جز اینکه بنشینم و در مسیر رودی آرام پیش بروم.
من نپذیرفتهام- و نمیپذیرم- که زندگی همین است که هست و ریاضت کش به بادامی بسازد...
میخواهم بروم.
بار اول، از میدولی که می]خواستیم برگردیم خانه، سوار تاکسیاش شدیم. تاکسیاش زرد است و مثل بیشتر تاکسیهای اینجا، پروتون ویرا. سیاه است و هندیالاصل. هندی مالزی. کلهاش را تراشیده و هانا وقتی پشت نشسته بود، دستش را کشید روی سرش که صاف و براق بود. انگلیسیاش از بقیهی رانندهها بهتر است. دربارهی ماشین خریدن با او حرف زدیم. شمارهاش را داد تا ماشینهایی را که می شناخت بهمان معرفی کند.
بعد چند بار تماس گرفتیم با او. یکی دوبار آمد دنبال رضا برای دیدن ماشین. یک بار هم که همه با هم رفتیم. سفرمان چند ساعت طول کشید. اول بردمان بانک. توی ماشین که منتظر رضا نشسته بودیم تا از بانک برگردد به من گفت که چند سال پیش زنها این قدر در خیابان سیگار نمیکشیدند اما حالا خیلی از رنها سیگار دستشان است. خودش سیگاری است. از فرصت استفاده کرد و رفت بیرون سیگار کشید.
توی راه، برایش گفتیم که بالاخره رفتیم باتو کیو. پرسیدیم آیا به معبدهای باتو کیو مرتبط است؟ گفت آره و خودش هم هندو ست، اما میخواهد مسلمان شود. استادی دارد که راه ور سم مسلمانی را دارد یادش میدهد. دیروز هم رفته بوده پیشش تا تمرینی نماز بخواند.
گفت که از پرافت محمد خوشش میآید؛ خیلی انسان جالبی بوده. از اینهمه خدایی که توی دین خودش هست خوشش نمیآید. گفت اینها همه پیامبر بودهاند اما حالا مردم آنها را کردهاند خدا و میپرستند. اگر تحقیقاتش تمام بشود تا چند وقت دیگر مسلمان میشود. ما پرسیدیم که اگر دینش را تغییر بدهد، کسی کاریش ندارد؟ گفت نه. تغییر دین آزاد است. ما گفتیم که اما توی اسلام از این خبرها نیست. توی ایران که اصلن! گفت که میداند. احمدینژاد را میشناسد crazy است. رانندههای ایرانی را هم میگفت crazy هستند.
وقتی رسیدیم محل قرار، ماشین فروش نیامده بود. رفتیم OLD Town white coffee. اول یک جای کر و کثیف نشانمان داد. وقتی دید خوشمان نمیآید بردمان آن جا. منتظر غذا که بودیم اولین بار صورتش را از روبهرو دیدیم. سیاه سیاه با جای جوشهای عمیق روی گونه. یک جور مودبی نشسته بود. یک نوشیدنی سفارش داد و گفت ناهار خورده است. تعریف کرد که می]خواهد یک شرکت تاکسی راه بیندازد. الان دیگر چم و خم این کار رایاد گرفته. رویایش این است. گفت که در 34 سالگی دیگر باید کار خودش را راه بیندازد. دانشگاه را که در جوانی ول کرده... آیتی میخوانده اما خورده به تور دوستهای بد. چند سالی را صرف کارهای بد کرده اما نگفت چه کاری. درسش را ول کرده اما همهی خواهرها و برادرش مستر دارند. فقط او این جوری شده. بابش رانندهی یک داتو بوده الان بارنشسته است و مادرش خانهدار. خانهی خودشان را دارند و وضعشان معمولی است. او هم با چند نفر یک خانه اجاره کرده و آخر هفتهها به پدر و مادرش سر میزند.
ازدواج... نکرده. هنوز وقتش نرسیده. گفت وقتش که برسد ازدواج میکند، هرچند که اینجا همه زود ازدواج میکنند اما مهم این است که وقتش برسد.
برد ماشین را نشانمان داد و یک دوری هم با ماشین زدیم. توی راه برگشت گفت اگر این ماشین را بخریم 200 رینگت از طرف فروشنده گیرش میآید. گفت تا حالا با ایرانیها دوست نشده چون بیادب هستند و یک بار هم یک ایرانی توی ماشینش تف کرده و گفته دلم میخواهد چون پولش را دادهام.
آخر شب قرار فردا را باهاش کنسل کردیم و گفتیم که ماشین را نمی]خواهیم. آخر شب یک اساماس اسلامی برایمان فرستاد دربارهی خدا و خواستش و اینکه باز هم دنبال ماشین میگردد برایمان.
کندم. بالاخره کنده شدم از همهی بندها و رها شدم در یک فضای نامعلوم. من اصولن عادت دارم به ناگهان پریدن و تجربه کردن چیزی که قبلن آن را امتحان نکردهام. معتقدم باید با خیلی چیزها ناگهان مواجه شد بدون آمادگی قبلی...از آنهایی نیستم که قبل از رفتن به جایی، تمام کتابهای راهنما را می]خوانند و قبل از خوردن یک غذا اول کمی میچشند و قبل از پریدن در آب اول کمی خودشان را خیس میکنند.
ناگهان پریدم در فضایی لایتناهی به معنای دقیق کلمه. الان که فکر میکنم میبینم عجب کاری کردم! قبل از آمدن، احتمال میدادم چنین شود... که مجبور شوم خلاف برنامهریزیهایم زندگی کنم اما تا اینجایش را نخوانده بودم... خب البته اتفاقی که افتاد نامردی بود، بیمعرفتی بود، ظلم بود... اما من دیگر راهی نداشتم و به خاطر همین زدم به قلب آسمان...
سال 91 سال مادر بودن هم بود؛ سال تجربههای عجیب و غریب با دخترک و دیدن اینکه چه طور مستقل میشود و شخصیت منحصربه فردش را به رخ میکشد. سال 90 همراه دخترک و رضا، مدام در حال معلق زدن در فضاهای ناشناخته بودیم...خیابانهای ناشناخته، غذاهای ناشناخته، صداهای ناشناخته و آیندهی ناشناخته.
از سالهای قبل حجم زیادی خودسانسوری و سکوت برایم مانده که دارد تبدیل میشود به نوعی تنبلی در نوشتن. نمیدانم چرا حال بازگفتن این همه جزییات را ندارم؛ همیشه دیگرانی هستند که حالش را دارند. عادت تن دادن به رابطههای اجباری و پس کشیدن از خواستههای خودم هم که یادگار یک عمر رابطه است هنوز در من مانده و همیشه حسرتی به جا میگذارد برایم از وقتهایی که صرف کردم و پولهایی که خرج کردم تا دیگران لذت ببرند... این هم از عواقب تنهایی است و ضعفی که نمیگذارد در لحظه حرفم را بزنم و خلاص.
××××
سال 91 جان بیا و مدد کن امسال را سال به بار نشستن این مزرعه قرار بده که مردیم از بس محصولمان را ملخها خوردند و درو نکرده رفتیم سر خط! جان من بیا و سال نابودی دیکتاتورها باش که بدجوری اعصابم را خرد میکنند و سال آزادی باش و سال دموکراسی و بیخیال جنگ و خونریزی شو و پول خوب هم برسان و بگذار ما هم مثل بقیه به جای خبر خواندن و حرص خوردن، لب استخر بنشینیم و آب پرتقال بخوریم و هی غم این خفتهی چند را نداشته باشیم!
چیزهایی هست که حسش، در آن جغرافیا معنا دارد. چیزهایی مثل نوروز.
ما ایرانیها به شکل رقتانگیزی عید نوروز را جشن میگیریم. یعنی برای من همیشه بخشی از برگزاری این مراسم رقتانگیز به نظر رسیده... از آخر بهمن و اول اسفند خیلیها در حال محاسبهی عیدی و حقوق آخر سالاند تا برای خرجهای سرسامآور آخر سال منبعی پیدا کنند. حاجی فیروزهای ژنده در خیابان رواناند. فلاکتشان در آن لبخندهای خسته و آن چهرههای زغال مالی شدهی بیسلیقه، در آن لباسهای قرمز بیربط پیداست. دایره میزنند اما غم را در شهر پخش میکنند. مردم سرما زده توی ترافیک و از پشت شیشههای بخار گرفتهی ماشینهایشان حاجیفیروزها را نگاه میکنند و تردید دارند که به این شادیآوران تصنعی پولی بدهند یا نه. خیابانها شلوغ است و همه میخواهند سهمی از این خرید آخر سال داشته باشند. اما آدمهایی مثل مامان عشی سیمین خانم کماند که نوروزشان افسانهای و باشکوه باشد. بازارهای عیدانهای راه میافتد که مردم تا آخرین لحظات سال کهنه، جنسها را از کف خیابان جمع میکنند، لباسهای بدشکل، اسباببازیهای پلاستیکی، پرده و اسباب خانه. همه چیز در آن حراجیها هست. چهارشنبه سوری و انفجار انرژی سرکوب شدهی مردم، اغراق در شادی و تلاش برای درک خوشبختی... بعد هم نوروز با همه ی مختصاتش... سبزه و گل و ماهی و حیات که هر طور شده مهمان خانههای ایرانی میشود با توپ بیرمقی که تلویزیون ایران در میکند و پیامهای تبریک رسمی که هیچکس گوششان نمیکند و بوسههایی و تبریکهایی و ... در کنار معجزهای که طبیعت ناگهان عرضه میکند، با برگهایی که کسی نفهمیده کی سبز شدهاند و جوانههایی که معلوم نیست چطور ناگهان پوست سخت گیاهشان را ترکاندهاند، دوباره همه چیز در دوری از تکرار میافتد. چند روز بعد چهرههای خوابآلود، خمیازهکشان به سر کار و مدرسه و دانشگاه میروند و زندگی رقت انگیز ایرانی ادامه پیدا میکند.
من اما عاشق نوروزم. عاشق این خوشی زودگذر که خودش را به زندگی تحمیل میکند و ایرانیها هیچجور نگذاشتهاند بحران و بیپولی و نبودن آزادی و شادی آن را ازشان بگیرد. تا پارسال، من دلم تاپ تاپ میزد برای عیدی خریدن...برای روزها سرگردان خیابان شدن تا برای چند عضو اندک خانوادهام هدیهای بگیرم... هیجان پنهان کردن عیدیها و آن لحظهى شاد که کمکم قبلز از اولین وعدهی غذای سال جدید به خانهی پدری میرسیدیم و بوی سبزیپلویی که مادر با دستهای مهربانش سبزیاش را با دقت و وسواس خرد کرده بود و بوی ماهی سفیدی که برای این روز نگه داشته بود و هدیههایی که به محض رسیدن در میان خانه تقسیم میشدند و شادی چند ساعتهای که باعث میشد فکر کنم شاید زندگی چیر بهتری است.
من عاشق روزهای ترقه و آتش بازیام، وقتی مردم ناگهان از تمام قیدهای رسمی و تحمیلی خودشان را نجات میدهند و سرخوشانه تنه به جمعیت میزنند. عاشق روان شدن در جادههای پرترافیک با همان مردم رقتانگیز که گوشه گوشه چادر زدهاند، تنها به انگیزهى خوردن یک وعده کباب ترش، زیر سایهی شیطان کوه و در رستوران مهتاب...
عاشق شهرکتاب نیاورانم در آخرین روز سال، لابهلای بوی کتابهای نو نفس کشیدن، انتخاب یک زمان ناب برای روزهای تعطیل. عاشق کاکتوسهای ردیف چیده شده، کاغدکادوهای هیجانانگیز، موسیقی روان در فضا و هوای روشن لبخند آدمها.
بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی...
چقدر این شعر را کم می فهمیدم تا امروز... حالا میدانم «با اینا زمستونو سر میکنم/ با اینا خستگیمو در میکنم» یعنی چه... که چطور یک عمری همراه این ملت، به خاطر «بوی تند ماهی دودی وسط سفرهی نو» چهرهی سیلی خورده از سیلی سرد زمستانشان را پنهان کردند و در انتظار بهار ماندند.
میخواستم چیزی پر از نفرت بنویسم... نفرت از حقارت تحمیلشده به زندگی ایرانی، نفرت از رنج سالیان طولانی زندگی در سایهی فشار و تهدید، نفرت از رابطههای ریاکارانه و فراموشکار.
اما زندگی در سرزمینی که هیچوقت شکوفه زدن را تجربه نمیکند و دوری از آن خوشیهای کوتاه و زودگذر، رقیقم کرده و انگار حالا میتوانم با تسامح بیشتری به همهی آن نفرتانگیزها نگاه کنم.
این پست را تقدیم میکنم به مادرم و خواهرم و برادرم و پدرم و نیلا و اسماعیل و ماندیس که میتوانند امسال هم سبزی پلو بخورند و به هم عیدی بدهند.
تقدیم میکنم به آذر که میرود و در جمعیت میدان تجریش غرق میشود.
تقدیم میکنم به مستوره که در جادههای شمال جوانههای تازه درآمده را میبیند.
یاد میکنم از سیمین بانوی عزیزم که نوروز در آدمهای قصههایش طراوت و معنای دیگری دارد و امسال دیگر بهار را نمیبیند.
دعا میکنم این زمستان تمام شود.
راضی نیستم از خودم... از مادر بودنم، زن بودنم، روزنامهنگار بودنم. از هیچ کدام راضی نیستم.
دلم چیزی بیشترـ بهتر میخواهد.
یعنی هنوز وقتش نشده؟
همان ستارهها بالای سر من است
همانها که اگر سر بلند کنی
در چشمهایت میخندند
همان ماه نقره میریزد به روی پلکهایت
که من میبینمش
-شبها که خوابم نمیبرد-
همان لحاف تیرهی آسمان
رویتنهایمان
دور....
شاید تویی که میخندی
در خانهی همسایه
بوی غذای توست که ظهر میپیچد در خانه
صدای کلیدت که در قفل میچرخد
خیلی دور...خیلی نزدیک.



